velvet
‘اعدام شد. برای خاطر آرمان هاش. به خاطر عضویت توی گروهی که دو سال بعد اعدامش دیگه حتی وجود خارجی نداشت. همش دلم می خواد برگردم ازش بپرسم عباس اگه آینده رو بهت نشون بدم که ببینی بعد از تو و همه ی دوستامون که رفتین چه آدمایی حکومت رو دستشون می گیرن، که معلوم نیست به خاطر چی داری جون می دی، که اگه بمونی بیشتر می تونی تاثیر بذاری، بازم حاضری تا پای اعدام بری؟’
فقط به خاطر همین دیالوگ بود که قبول کردم یه مدتی دور باشم. حالا که تو یه فضای دوست داشتنی و امن با رنگ های گرم نشستم و با دوستای خارق العاده ام کافه می خورم و هوای پاک و رنگی نفس می کشم، تازه می تونم از همه ی امسال حرف بزنم. تازه می تونم بخندم، افتخار کنم، گریه کنم. از بعد از انتخابات آدم دیگه ای شده ام. آخه تفاوت بزرگی هست بین دونستن چیزها و زندگی کردن شون. سلینجر خدابیامرز آخرای نمی دونم کدوم کتابش می گه ور می دارین عکس چمن می کشین تو کتاب بچه ها و اسم چیزها رو می نویسین. به جاش ببرین شون تو پارک بذارید قبل از اینکه نام چیزی رو بدونند، لمسش کنند، بفهمندش.
همین هم شد که خوش-سرنوشت بودم که در یک نظام آموزشی درست و حسابی و کاربردی یه کلمه هایی رو زندگی کردم. حالا اگه که تو بگی هلی کوپتر من می گم بالا، رنگ زرد تند آفتاب، با چند تا دست که وی نشون می دن و بوی عجیب تند، صورت خیس، و درک حس مشترک همه ی آدمهای کنارم که مصمم اند. من می فهمم هلی کوپتر یعنی چی. تو می دونی.
من اگه از این سال خارق العاده نمی نویسم فقط به خاطر حجم سنگین اتفاقاتی است که زندگی کردم. فکر می کنم کلمات از پس اش برنمی آیند.
فوریه 14th, 2010 at
کجایی بهاره؟ ایرانی؟
فوریه 15th, 2010 at
نه دیگه
فوریه 25th, 2010 at
خب کدوم کشور رفتی فعلن؟ دکترا داری می خونی؟ خبری ازت نیست کلن ها
فوریه 26th, 2010 at
پاریسم! آره دیگه اولی رو شروع کردم. می خوام سه تا همزمان بخونم! تا حالا که خیلی راضیم!