حق به خاک شدن یا داستان واقعی یک مرگ
سه شنبه, ژوئن 22nd, 2010پدربزرگ یک روز بعد از ظهر مرد. از بیمارستان تماس گرفتند و به پسرش خبر دادند. چند روز پیش از مرگش لیست داروهای کمیابی را داده بودند که می گفتند از آن وضعیت لمسی که گرفتارش شده بود نجاتش می دهد. بچه ها هر کاری از دستشان بر می آمد کردند. همه ی نسخه ها را خریدند. پدربزرگ باد کرده بود. هفته ی آخر هر جایش را درست می کردند یک جای دیگرش خراب می شد. هیچ کس نمی داند از آن داروها استفاده شد یا نه.
پدربزرگ با اینکه اولین آدم لائیکی بود که شناختم و تا مادربزرگ حواسش نبود می شاشید به همه جور اعتقادات مذهبی، رسما بهایی بود. از این دسته آدم هایی بود که همیشه یک چیزی هست که بهش بخندند. بعد از مرگش مادربزرگ به شدت با گورستان بهایی ها مخالفت کرد: «دلم نمی خواد هر کثافتی روی قبرش برینه و رد بشه لعنت اش کنه… اون قبرستون مخفی که خواهرش دفنه هم شماله … دوره… من دلم می خواد هر هفته برم پیش اش.»
اگر به من بود می گفتم همان «گورستان کافران» دفن شود. خوب من کاره ای نبودم. از همان لحظه ای که خاله جان اعلام کردند «مرگ پدر رو چه به مبارزه ی سیاسی» همه به تکاپو افتادند که چطوری فقط همان یک تکه خاک را از بهشت زهرا بگیرند و چه تاکتیکی پیاده کنند برای حذف نوحه و دعا و فریاد و نماز میت. اما مهمترین مسئله خارج کردن پدربزرگ از مرده شورخانه بود. چون آقای مرده شور تا می دید که پدربزرگ ختنه نشده اعلام می کرد که طرف مسلمان نیست و اجازه ندارد محترمانه دفن شود. اینجا سرزمینی است که فقط مسلمان ها حق دارند درست و حسابی بمیرند. جای مرده ها را هم اعتقادات کوفتی شان تعیین می کند. فقط مرده های بهشت زهرا از حمایت دولتی و البته مردمی برخوردارند. بیرون از بهشت زهرا مرده ها حتی سنگ قبر ندارند که بشود تشخیص داد کدام تکه خاک مال کسی است که دوستش داشته ای. البته خوبی این سرزمین این است که هیچ چیز غیرممکن نیست. نمی دانیم کدام فامیل دور آشنای فلان مقام معظم بهشت زهرا در آمد و آن مقام معظمِ مسئولِ تعیین اینکه چه مرده ای بتواند یک قبر چندین میلیون تومانی بخرد دستور دادند قضیه به خاطر مادربزرگم زیرسبیلی رد شود. قسمت خنده دار ماجرا اینجاست که پدربزرگ در آن شلوغی که همه انگار همان روز را برای مردن انتخاب کرده بودند، اولین نعشی بود که تحویل داده شد. سفارشی شسته شده بود.
فکر می کنم زیادی مهربان بود. دخترش برای متنی که از زیستن اش نوشته بود تا سر خاک به جای نوحه بخوانند به نتیجه نرسید که چشم هایش چه رنگی بود. آخرش نوشت: برای چشم های رنگارنگ اش
