آوریل 13th, 2012 نویسنده بهاره
یک داستانی هست به نام Emotional Labor؛ کار کشیدن از احساسات؛ لبخند بیخودی زدن؛ بیخودی خوشرویی کردن برای خوشآمد دیگران -چه برای درآمد، چه در روابط شخصی.
نتایج فاز اول درک:
- نمیخوام چهرهی برخیها رو ببینم. کارگر احساسی که نیستم! تحمل کثیفی بعضیها رو ندارم. در واقع از ندیدنتان بسیار خوشوقتم!
- برای نخستین بار به خاطر همهی بارهایی که شنیدم «آخه تو خیلی رُکای» بسیار از خودم راضیام.
- «یه سری خوبی هایی هم داره خوب» یا/و«با من که خوب رفتار می کنه». من که کارگر احساسی نیستم رفیق! برای تو خوبه، برای من نیست.
Posted in Dignity, Empowerment, Fundamental Rights, Torture | No Comments »
اکتبر 30th, 2011 نویسنده بهاره
داستان از اینجا آغاز میشود که نمایش «دربارهی مفهوم چهرهی پسر خدا» که قبلا در آلمان، بلژیک، نروژ، انگلستان، اسپانیا، روسیه، هلند، یونان، سوییس، لهستان و ایتالیا اجرا شده، به تئاتر شهر پاریس میآید. از همان شب اول نمایش، تنی چند از دوستان لباس شخصی پاریسی که مسیحیهای معتقدی هستند روی صحنه میپرند، به بازیگران حمله میکنند و حتی شنیده شده که یک شب گاز اشکآور میزنند. به خاطر همین پلیس فرانسه تصمیم میگیرد کل محوطهی بیرون و درون تئاتر شهر را به تصرف درآورد و تعداد زیادی ماشین پشت هم پارک کند و آدم را بازرسی بدنی کند و از این دروازههای فرودگاهی بگذارد برای خنثی کردن بمب گذاری احتمالی. به خاطر اقدامات موثر پلیس، شبی که ما نمایش را دیدیم، دیگر کاری از دست خشکهمذهب ها برنمیآمد جز حرکتهای کور مثل دو نفری که پشت سر ما نشسته بودند و آخر نمایش فریاد زدند: «شرم بر شما!»
البته گروهی از هنرمندان مدافع آزادی بیان هم بودند که روی لب هایشان چسب زده بودند و نمایندهشان هر چند وقت یکبار فریاد می زد: «ما، جمعی از هنرمندان متعهد پاریس، از رومئو کاسته لوچی دفاع میکنیم.»
پیش از شروع نمایش مدیر تئاتر شهر، از تماشاچیان معترض خواست که محترمانه سالن را ترک کنند و از هر گونه حرکت خشونت آمیز بپرهیزند. و از بقیه خواست که هر چه در سالن اتفاق افتاد خونسردی خود را حفظ کنند و اجازه بدهند تا آدم های گندهای که پایین سالن ایستاده بودند اوضاع را کنترل کنند.
خود نمایش یک شاهکار به تمام معنا بود. در تمام طول نمایش این چهره شما را نگاه میکند و شما به او نگاه میکنید:

زیر نگاه پسر خدا، پیرمردی که توان کنترل کردن خودش را ندارد دائم میریند. پسرش تمیزش میکند و باز پدر نمیتواند خودش را کنترل کند. و در پایان آدم ها از پشت مسیح بیرون میزنند و تابلوی عظیم مسیح به شکل بسیار زیبا، خیره کننده و سورئال پاره میشود. پارگی تصویر مسیح در این تئاتر از زیباترین اجراهایی بود که دیده بودم.
Posted in Constitution, Fundamental Rights, avec les Français | No Comments »
سپتامبر 4th, 2011 نویسنده بهاره
بهاره گفت نزدیک ویلای مادربزرگش در گلینک طالقان، یک سگ کور دیده است. ناراحت و نگران بود، تا جایی که توانسته بود به او غذا داده بود. بعد هم سپرده بود مادربزرگش هر روز برایش غذا بگذارد.
چند متر آن طرف تر خانه مادربزرگ بهاره، کسی ویلایی داشت و سگی که وظیفه نگهبانی و فراری دادن دزدهای احتمالی را به عهده داشت. گفتند دو تا بودند ولی من خودم یکی را دیده بودم و صدای یکی هم گاه و بیگاه در فضای حاشیه خلوت ده شنیده می شد.
صاحب ویلا آنجا را فروخت و رفت و مالک جدید سگ را بیرون کرد. سگ هم همانجا بیرون در می نشست و وقتی لای در باز می شد سعی می کرد برود توی حیاط به عادت سابق. این ها را نگهبان افغان مادربزرگ بهاره گفت. دکتر کلانتری که بعدها من برای زدن واکسن ها و آمپول بیهوشی به همین سگ بردمش کلینیک گفت به احتمال زیاد ضربه بسیار شدیدی به سر سگ خورده و باعث کوری اش شده است. شاید صاحب جدید ویلا که می خواسته از شر «مزاحمت»های او خلاص شود با چوب، میله آهنی، پاره آجر یا چیزی شبیه به اینها به سر سگ زده بود و باعث کوری دو چشم او شده بود. همان نگهبان افغان گفت بعد از کور شدن سگ دیگر کوششی برای رفتن به داخل حیاط نمی کرد و فقط پشت در می نشست.
وقتی بهاره او را دیده بود چشمهایش باز بود، اما هیچ جا را نمی دید، خون آنها را گرفته بود و کمی هم چرکی شده بودند.
من که طالقان می رفتم راهم را کج کردم سری به مادربزرگ بهاره می زدم، غذای سگ کور را می دادم و بر می گشتم. در طول هفته هم غذایش را مادربزرگ می داد، اما سگ کور همچنان پشت در خانه خودش می نشست و هیچ وقت در خانه مادربزرگ بهاره نرفت هر چند این اواخر وقتی غذایش دیر می شد می رفت پشت در آنها و پنجه به در می کشید -مادربزرگ دلش می گرفت و می گفت میاد در میزنه- غذایش را می خورد و باز بر می گشت پشت در خانه خودش همانجا که زده بودند کورش کرده بودند. همانطور کورمال کورمال می رفت کنار جوی آب پایین آبش را می خورد و بر می گشت. صدای ماشین من را می شناخت از شیب که بالا می آمدم بلند می شد، می ایستاد، گوش هایش را تیز می کرد و می آمد جلوی ماشین. من هم می ترسیدم زیرش بگیرم. می ایستادم و غذایش را می دادم. لقمه اول را در دهانش می گذاشتم تا سرگرم شود بعد بقیه را همانجا کنار دیوار خالی می کردم او می آمد شروع می کرد به خوردن و بین خوردن ها با چشمان کورش با من نگاه می کرد و صدای ماشین را دنبال می کرد.
همیشه پاییزها مادر بزرگ قبل از سرما جمع و جور می کند می آید تهران. معلوم بود آن سگ یک هفته هم دوام نمی آورد.
از آنجا تکان نمی خورد هنوز هم خود را پاسبان آن ویلا می دانست اگر از گرسنگی نمی مرد- که می مرد- در اولین برف طعمه گرگها می شد. به بچه های پناهگاه وفا گفتم می خواهم یک سگ کور برایتان بیاورم و آنها هم طبق معمول، با وجود همه مشکلات گفتند باید واکسن هایش را بزنید و گرنه پناهگاه برایش خطرناک خواهد بود. هفته آخر دوبار رفتم طالقان برای واکسن و حمل او به پناهگاه وقتی بیهوش شد با دکتر بلندش کردیم گذاشتیم پشت ماشین بردمش پناهگاه هشتگرد. برده بودنش قرنطینه، مدتها قرنطینه بود. چشمش را دکتر عمل کرد اما نشد. آخر سر هم بخاطر جلوگیری از عفونت چشمهایش را خالی کردند. دو سه بار رفتم پناهگاه. یکبار دیدمش، قبل از عمل آمد کنار توری و دم تکان داد. با همان چشمان کورش نگاهم کرد.
بچه ها اسمش را گذاشته بودند مارشال.
هفته پیش خانم آذری زنگ زد گفت مارشال رفت واشنگتن، یکی از بچه ها داستان اش و عکس اش را در سایت دیده بود و خواسته بود او را برایش بفرستند و یک مسافر امریکا هم زحمتش را کشید، بردش.
مادربزرگ بهاره بهار که شد گفته بود رفتم طالقان برین سگه رو بیارین تا پاییز پیش خودم باشه. ولی الان سگ کور گلینکی ما اسمش شده مارشال و جایی در واشنگتن آمریکا دارد زندگی می کند.
نمی دانم تا کی خاطرات اینجا را با خود خواهد داشت.
پناهگاه وفا
Posted in Animal Rights, Dignity, Environment, Fundamental Rights, NGO, Responsibility, من | 1 Comment »
آگوست 24th, 2011 نویسنده بهاره
اگر ادبیات قانونی مردانه نیست چرا آزار و اذیت خیابانی جرم شناخته نمی شود؟
آزار و مزاحمت خیابانی در ادبیات حقوقی فعلی ناچیز و بی ارزش است و کمتر از آن است که جرم شناخته شود.
این مقاله می نویسد آنچه برای نوع زن دردناک، آزاردهنده یا ترسناک است می تواند برای نوع مرد خوشایند، مفرح یا حداکثر نامطلوب باشد. به همین خاطر ادبیات حقوقی فعلی چون مطالعه ی جنسیتی نشده برخی از رنج های زن را دربرنمی گیرد.
Posted in Constitution, Dignity, Feminism, PhD, Violence against Women | No Comments »